گاه دلتنگ میشوم،دلتنگتر از همه دلتنگیها! نيمي از يک مترسک با نيمي از يک بدن باهم پيوند خوردن تا پيکر من شدن کلاغا هر روز از نيمي از من ميترسن و لاش خورها شب روي نيمه ديگه ميرقصند سالهاست من حامي گندم هاي تو بودم به زندگي براي تو خو کرده وجودم تو از کلبه اون دور هر صبح با لبخندي و پيش از خواب هر شب پنجره رو ميبندي و من با شياطين تا صبح ميجنگيدم و هر بار پيش از صبح بغضم رو مي بلعيدم و تو درست به کسي زندگيتو مديوني که مدت هاست ازاون هيچ چيزي نميدوني سالهاست زنداني ازادي تو هستم قهرمان و قرباني از اين دو واژه خستم سالهاست پوست گرمي رو با شوق نبوسيدم مدت هاست که توي آب صورتمونديدم دلم براي تو براي تو از نزديک تنگه براي نفس توي گوشه تاريک دلم براي اشک دلم براي خواب دلم براي سيب دلم براي آب دلم براي زن دلم براي تن دلم براي من دلم براي من دلم بيش از هر چيزي براي خودم تنگه و من براي خودم دلم چقدر تنگه و من سالهاست براي خودم دلم تنگه و من چقدر براي خودم دلم تنگه به آنهایی فکر کن که هیچگاه فرصت آخرین نگاه و خداحافظی را نیافتند. نام : کمال کلاس :دوم دبستان موزو انشا : عزدواج! هر وقت من یک کار خوب می کنم مامانم به من می گوید بزرگ که شدی برایت یک زن خوب می گیرم. تا به حال من پنج تا کار خوب کرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است. حتمن ناسرادین شاه خیلی کارهای خوب می کرده که مامانش به اندازه استادیوم آزادی برایش زن گرفته بود. زن بگیرد تا آدم بشود در عزدواج تواهم خیلی مهم است یعنی دو طرف باید به هم بخورند. مثلن من و ساناز دختر خاله مان خیلی به هم می خوریم. از لهاز فکری هم دو طرف باید به هم بخورند، ساناز چون سه سالش است هنوز فکر ندارد که به من بخورد ولی مامانم می گوید این ساناز از تو بیشتر هالیش می شود. در عزدواج سن و سال اصلن مهم نیست چه بسیار آدم های بزرگی بوده اند که کارشان به تلاغ کشیده شده اگر اشق باشد دیگر کسی از شوهرش سکه نمی خواهد و دایی مختار هم از زندان در می آید من تا حالا کلی سکه جم کرده ام و می خواهم همان اول قلکم را بشکنم و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم. مهریه و شیر بلال هیچ کس را خوشبخت نمی کند. همین خرج های ازافی باعث می شود که زندگی سخت بشود و سر خرج عروسی دایی مختار با پدر خانومش حرفش بشود. دایی مختار می گفت پدر خانومش چتر باز بود.. خوب شاید حقوق چتر بازی خیلی کم بوده که نتوانسته خرج عروسی را بدهد. البته من و ساناز تفافق کرده ایم که بجای شام عروسی چیپس و خلالی نمکی بدهیم اگر آدم زن خانه دار بگیرد خیلی بهتر است و گرنه آدم مجبور می شود خودش خانه بگیرد. زن دایی مختار هم خانه دار نبود و دایی مختار مجبور شد یک زیر زمینی بگیرد. میگفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پایین! اما خانوم دایی مختار هم می خواست برود بالا! حتمن از زیر زمینی می ترسید. ساناز هم از زیر زمینی می ترسد برای همین هم برایش توی باغچه یک خانه درختی درست کردم. قهر بهتر از دعواست. آدم وقتی قهر می کند بعد آشتی می کند البته زندان آدم را مرد می کند.عزدواج هم آدم را مرد می کند، اما آدم با عزدواج مرد بشود خیلی بهتر است! این بود انشای من. الف: اشتیاق برای رسیدن به نهایت آرزوها ب: بخشش برای تجلی روح و صیقل جسم پ: پویایی برای پیوستن به خروش حیات ت: تدبیر برای دیدن افق فرداها ث: ثبات برای ایستادن در برابر باز دارنده ها ج: جسارت برای ادامه زیستن چ: چاره اندیشی برای یافتن راهی در گرداب اشتباه ح: حق شناسی برای تزكیه نفس خ: خودداری برای تمرین استقامت د: دور اندیشی برای تحول تاریخ ذ: ذكر گویی برای اخلاص عمل ر: رضایت مندی برای احساس شعف ز: زیركی برای مغتنم شمردن دم ها ژ: ژرف بینی برای شكافتن عمق درد ها س: سخاوت برای گشایش كار ها ش: شایستگی برای لبریز شدن در اوج ص: صداقت برای بقای دوستی ض: ضمانت برای پایبندی به عهد ط: طاقت برای تحمل شكست ظ: ظرافت برای دیدن حقیقت پوشیده در صدف ع: عطوفت برای غنچه نشكفته باورها غ: غیرت برای بقای انسانیت ف: فداكاری برای قلب های درد مند ق: قدر شناسی برای گفتن ناگفته های دل ك: كرامت برای نگاهی از سر عشق گ: گذشت برای پالایش احساس ل: لیاقت برای تحقق امید ها م: محبت برای نگاه معصوم یك كودك ن: نكته بینی برای دیدن نادیده ها و: واقع گرایی برای دستیابی به كنه هستی ه: هدفمندی برای تبلور خواسته ها ی: یك رنگی برای گریز از تجربه دردهای مشترک عشق روزی که می خواست بره ده بذر گل به من داد وگفت:((این ده بذر را بکار،هر وقت جوانه زدند،من بر می گردم)) من آنها را یکی یکی کاشتم وبا جوانه زدن هر کدام انگار نورامیدی در دلم روشن می شد یاری کن با دست و دلت بیا مرا یاری کن در باور سینه ام غزل کاری کن در دشت جنون،هنوز سرگردانم ای عشق ! بیامحض خداکاری کن
حضرت عشق گر دست دهد زمانه ای می سازیم باخشت ترانه،خانه ای می سازیم گر حضرت عشق مدد فرماید افسانه جاودانه ای می سازیم حسرت بادخترش مثل زندانیانی رفتارمی کرد که حق کوچکترین آزادی را هم نداشت.استدلالش هم این بود که بایدحسابی مواظب دخترم باشم.هربار هم که کسی اعتراضی می کرد می گفت چون دخترم را خیلی دوست دارم این طور رفتار می کنم.اما حالا چندسالی بود که در حسرت دیدار دخترش می سوخت..آخر از بخت بد دامادش هم همسرش را خیلی دوست داشت!و از کوچکترین آزادی ها حتی دیدن خانوادش محرومش کرده بود......... میگی گلا دوس داری ولی می چینیش, میگی پرنده رو دوس داری ولی میندازیش تو قفس,میگی بارون رو دوس داری ولی باچتر میری زیرش......چجوری نترسم وقتی میگی دوسم داری؟؟!!!......... مثل همیشه می گویم این بار با همیشه فرق دارد دیگر مثل بید نمی لرزم قلبم آرام است بالاخره جز تک بیت وغزل چیزدیگری یادم می آید ومی توانم خود را در چشمانت ببینم اما این بار هم وقتی سرم را بالا می آورم تا به چشمانت نگاه کنم واژه هایم لال می شوند..... راز دو برادر بودند که از بچگی هر وقت رازی داشتند نوک انگشتان دستشان را می بریدندو به هم می چسباندن به نشانه اینکه این راز همیشه باقی می ماند.سالها گذشت وپسرها بزرگ شدن.یک روز برادر بزرگ به برادر کوچکتر گفت من یک راز مهم دارم.هر دو نشستند و نوک انگشتان دستشان را بریدند وبه هم چسباندند.برادر بزرگ گفت:من ایدز گرفته ام..... بیچاره برادره چه بهای سنگینی برای رازداریش داد نظر شماچیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تردید امروز دیگر مصمم بودتا در مورد ازدواج با دختر مورد علاقه اش صحبت کند.سه سال از اولین روزی که این تصمیم را گرفته بود می گذشت وهمیشه ترس و دودلی باعث شده بود,نتواند تصمیمش را عملی کند.در افکارش غوطه ور بود که او را دید گامی به جلو برداشت و دهان گشود,شرم مانع شد سر به زیر انداخت,ناگهان برق حلقه ای زرد بر دست دخترچشمش را خیره کرد ودهانش را بست.... آخی گناه داشت شایدهم بقول یکی از دوستان حقش بوده ولی یه کوچولو گناها که داشته
گوشه ای مینشینم و میشمارم صدای شکستن را!
نمیدانم من،کدامین امیدرا ناامیدکردم و کدامین خواهش را نشنیدم
و به کدام دلتنگی خندیدم که چنین دلتنگم؟
![]()
به آنهایی فکر کن که در حال خروج از خانه گفتند :
"روز خوبی داشته باشی"، و هرگز روزشان شب نشد.
به بچه هایی فکر کن که گفتند :
"مامان زود برگرد"، و اکنون نشسته اند و هنوز انتظار می کشند.
به دوستانی فکر کن که دیگر فرصتی برای در آغوش کشیدن یکدیگر ندارند
و ای کاش زودتر این موضوع را می دانستند.
به افرادی فکر کن که بر سر موضوعات پوچ و احمقانه رو به روی هم می ایستند
و بعد "غرور" شان مانع از "عذر خواهی" می شود،
و حالا دیگر حتی روزنه ای هم برای بازگشت وجود ندارد.
من برای تمام رفتگانی که بدون داشتن اثر و نشانه ای از مرگ،
ناغافل و ناگهانی چشم از جهان فرو بستند،
سوگواری می کنم.
من برای تمام بازماندگانی که غمگین نشسته اند و هرگز نمی دانستند که :
آن آخرین لبخند گرمی است که به روی هم می زنند،
و اکنون دلتنگ رفتگان خود نشسته اند،
گریه می کنم.
به افراد دور و بر خود فکر کنید ...
کسانی که بیش از همه دوستشان دارید،
فرصت را برای طلب "بخشش" مغتنم شمارید،
در مورد هر کسی که در حقش مرتکب اشتباهی شده اید.
قدر لحظات خود را بدانید.
حتی یک ثانیه را با فرض بر این که آنها خودشان از دل شما خبر دارند از دست ندهید؛
زیرا اگر دیگر آنها نباشند،
برای اظهار ندامت خیلی دیر خواهد بود !
"دیروز"
گذشته است؛
و
"آینده"
ممکن است هرگز وجود نداشته باشد.
لحظه "حال" را دریاب
چون تنها فرصتی است که برای رسیدگی و مراقبت از عزیزانت داری.
اندکی فکر کن ...
![]()
![]()
![]()
ولی من مؤتقدم که اصولن انسان باید
، چون بابایمان همیشه می گوید مشکلات انسان را آدم می کند.


![]()
و چه بسیار آدم های کوچکی که نکشیده شده. مهم اشق است !
![]()

![]()
![]()
. هم ارزان تر است ، هم خوشمزه تراست تازه وقتی می خوری خش خش هم می کند!
اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شکست.
از آن موقه خاله با من قهر است.
ولی اگر دعوا کند بعد کتک کاری می کند
بعد خانومش می رود دادگاه شکایت می کند بعد می آیند دایی مختار را می برند زندان!

![]()
الفبای زندگی ...!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
،اما این یکی انگارخیال جوانه زدن نداشت،ولی من انقدر عاشق بودم
که نمی دانستم یک سنگریزه هرگز جوانه نخواهد زد!![]()
![]()

![]()

![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

| Design By : Pichak |

